تبليغاتX
شاعران در زمانه‌ی عسرت - آخر قصه

شاعران در زمانه‌ی عسرت

وب نوشته های سید عبدالجواد موسوی

انگاری خون تُس توی

تموم رگهای تنم

وقتی نفس نمی کشی

منم نفس نمی زنم

 

وقتی چشات رو هم می رن

تاریک می شه دنیای من

چشات که از هم وا بشه

شبای من روشن می شن

 

یه وقتایی فکر می کنم

اون که تو یی منم نه تو

یا نه٬ تویی به جای من

گم می کنم روز و شبو

 

از این همه شباهت و

از این همه یکی شدن

آینه هم گیج می زنه

که من توأم یا که تو من

 

هیشکی نمی تونه بگه

آخر قصه مون چیه ؟

اون کیه که تو آینه س

منم یا تو؟ کی به کیه!

 

تا اینکه عاقبت یه روز

عمر یکی سر می رسه

نه تو می مونی و نه من

قصه به آخر می رسه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 16:25  توسط سید عبدالجواد موسوی  |