در این ویرانه ی غربت سلام آشنایی نیست
سعادت را فراز بام ها اوج همائی نیست
بیابان بی کران ٬دریا وسیع و آسمان بی حد
برای آن که دلتنگ است اما هیچ جایی نیست
به نیمه راه در طوفانی از تردید جا ماندیم
دلیل راهمان گم شد و حتی رد پایی نیست
پس از یک عمر نالیدن ز جور چرخ دانستیم
که درد زندگانی را به جز مردن دوایی نیست
غریو خستگان در کوهسار درد می پیچد:
خدایی هست ؟پاسخ سرد می آید ...
*
گدای حضرت جان شو ٬رها از جامه و نان شو
که سلطانی دل را حاجت برگ و نوایی نیست
فدای آن که با ما گفت : کل من علیها فان
پباله در کش و بگذر که عالم را بقایی نیست
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:6  توسط سید عبدالجواد موسوی
|
