وبلاگ یوسفعلی میرشکاک نو نوار شده است. و ظاهرا قرار است از این به بعد مرتب به روز هم بشود. اگر فرصت کردید حتما سری به این وبلاگ بزنید که خواندنی ست. اصلا همین که میرشکاک صاحب وبلاگ است خودش اتفاقی ست جالب. این غزل را هم از وبلاگش انتخاب کرده ام، امیدوارم بپسندید. یا علی مدد.
به یاد فیلم ردپای گرگ ... برای مسعود کیمیایی :
گرچه می پیچد مرا هر نیمه شب در سر صدای گرگ
آنچنان کز بند بندم می کشد پر بانگ وای گرگ
باز می گویم به خود : « بادست ، بشنو! فرق ها دارد
این صدای محو و مبهم با غریو آشنای گرگ »
بار دیگر خواب ... آنگه خانقاهی در مه ِ کابوس
و هزاران زن که می گریند همچون های های گرگ
می کشم فریاد و بر می خیزم از بستر - زنم نالد
زیر لب با خویش : « لابد مثل هر شب ماجرای گرگ »
لیز و لغزان از عرق ، لرزان به هفت اندام
می کشم خود را به پای پنجره : پس کو ؟ کجای گرگ ؟
ناگهان از پشت ابر تیره ماه سرد می تابد
روی شهر خفته همچون خنده ی دندان نمای گرگ
« هان چه بود این ؟ » در سیاهی می گریزد سایه ای ، آنگاه
در گلوی کوچه می پیچد صدای زوزه های گرگ
« این صدای چیست ؟ » می پرسد زنم از من . چه باید گفت
وقتی انجا مانده روی برف خونین ردپای گرگ
*
با توام ای کیمیاگر ! هیچ می دانی پس از امشب
می نشیند مار در کابوس های ما به جای گرگ
