تبليغاتX
شاعران در زمانه‌ی عسرت

شاعران در زمانه‌ی عسرت

وب نوشته های سید عبدالجواد موسوی

 

سـُربی که به جانت زد و بر خاک کشیدت

تقدیر رقم کرد و قضا حکم بریدت

 

شب را بدرید از هم و رسوای جهان ساخت

خونی که شتک زد ز گلوگاه سپیدت

 

خاکش به دهان، خون خورد آن کو که به تقصیر

بر خاک نشانیدت و در خون بکشیدت

 

شاید که جگرها همه خون گردد و آن گاه

ابری شود و بارد بر جسم شهیدت

 

ای کر شود آن گوش که هی های تو نشنید

ای کور شود چشم˚سفیدی که ندیدت

 

باغش همه بی بر، نفسش سرد و دلش خون

آن دست که از شاخۀ بی حوصله چیدت

 

دستی که برون شد از پیراهن ابلیس

با خنجر شب حنجر چون صبح دریدت

 

صبحی که صدا بود و نفس بود و غزل بود

صبحی که به باغش گل امید دمیدت

 

 

چون ماه درخشیدی در ظلمت این شهر

این سروری از حضرت خورشید رسیدت

 

دیدا که دریغ است بر این خاک بمانی

با هرچه توانش بود از خاک خریدت

 

اکنون تو و خورشید بر این خاک بتابید

این خاک که از آن همه خوبان بگزیدت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 16:19  توسط سید عبدالجواد موسوی  | 

بی پرده هر انچه هست را باور کن

باقطع یقین گسست را باور کن

پیش از اغاز جنگ مردن تلخ است 

ای جنگاور شکست را باور کن

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 14:14  توسط سید عبدالجواد موسوی  |