سـُربی که به جانت زد و بر خاک کشیدت
تقدیر رقم کرد و قضا حکم بریدت
شب را بدرید از هم و رسوای جهان ساخت
خونی که شتک زد ز گلوگاه سپیدت
خاکش به دهان، خون خورد آن کو که به تقصیر
بر خاک نشانیدت و در خون بکشیدت
شاید که جگرها همه خون گردد و آن گاه
ابری شود و بارد بر جسم شهیدت
ای کر شود آن گوش که هی های تو نشنید
ای کور شود چشم˚سفیدی که ندیدت
باغش همه بی بر، نفسش سرد و دلش خون
آن دست که از شاخۀ بی حوصله چیدت
دستی که برون شد از پیراهن ابلیس
با خنجر شب حنجر چون صبح دریدت
صبحی که صدا بود و نفس بود و غزل بود
صبحی که به باغش گل امید دمیدت
▀
چون ماه درخشیدی در ظلمت این شهر
این سروری از حضرت خورشید رسیدت
دیدا که دریغ است بر این خاک بمانی
با هرچه توانش بود از خاک خریدت
اکنون تو و خورشید بر این خاک بتابید
این خاک که از آن همه خوبان بگزیدت
