تبليغاتX
شاعران در زمانه‌ی عسرت

شاعران در زمانه‌ی عسرت

وب نوشته های سید عبدالجواد موسوی

انگاری خون تُس توی

تموم رگهای تنم

وقتی نفس نمی کشی

منم نفس نمی زنم

 

وقتی چشات رو هم می رن

تاریک می شه دنیای من

چشات که از هم وا بشه

شبای من روشن می شن

 

یه وقتایی فکر می کنم

اون که تو یی منم نه تو

یا نه٬ تویی به جای من

گم می کنم روز و شبو

 

از این همه شباهت و

از این همه یکی شدن

آینه هم گیج می زنه

که من توأم یا که تو من

 

هیشکی نمی تونه بگه

آخر قصه مون چیه ؟

اون کیه که تو آینه س

منم یا تو؟ کی به کیه!

 

تا اینکه عاقبت یه روز

عمر یکی سر می رسه

نه تو می مونی و نه من

قصه به آخر می رسه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 16:25  توسط سید عبدالجواد موسوی  | 

 

در این ویرانه ی غربت سلام آشنایی نیست

سعادت را فراز بام ها اوج همائی نیست

بیابان بی کران ٬دریا وسیع و آسمان بی حد

برای آن که دلتنگ است اما هیچ جایی نیست

به نیمه راه در طوفانی از تردید جا ماندیم

دلیل راهمان گم شد و حتی رد پایی نیست

پس از یک عمر نالیدن ز جور چرخ دانستیم

که درد زندگانی را به جز مردن دوایی نیست

غریو خستگان در کوهسار درد می پیچد:

خدایی هست ؟پاسخ سرد می آید ...

*

گدای حضرت جان شو ٬رها از جامه و نان شو

که سلطانی دل را حاجت برگ و نوایی نیست

فدای آن که با ما گفت : کل من علیها فان

پباله در کش و بگذر که عالم را بقایی نیست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:6  توسط سید عبدالجواد موسوی  |