تبليغاتX
شاعران در زمانه‌ی عسرت

شاعران در زمانه‌ی عسرت

وب نوشته های سید عبدالجواد موسوی

 

بذا آسمون بچرخه هرجوری دلش می خواد

بذا از بال و پر پرنده ها خوشش نیاد

 

بذا تو پیاله قلندرا خون بریزه

بذا آبروی عاشقا رو آسون بریزه

 

بذا چارستون بی پناها رو بلرزونه

بذا آسمون غرومبه اونا را بترسونه

 

بذا رو اسم تموم مردا رو خط بکشه

بذا رو پیشونی شون نقش خیانت بکشه

 

بذا بی دغدغه باشه تا چش رو ، رو کنه

بذا تا نفس داره دنیا رو زیر و رو کنه

 

نمی دونم چه جوری، ولی دلم یه جورایی

می گه می رسه یه روزی کار اون به رسوایی

 

وای چه دیدنی می شه لحظه رسوایی اون

عرق شرم و حیاش می ریزه روی سرمون

 

آخ اگه یه بار دیگه توی ناودون بزنه

آخ می میرم واسه اون لحظه که بارون بزنه ۱

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

۱- احمد شاملو: آخ اگه بارون بزنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 14:16  توسط سید عبدالجواد موسوی  | 

گره میخوردبخت من بانگاهت

                        سیاهی

                              درامیخته

                                       باسیاهی.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 17:54  توسط سید عبدالجواد موسوی  | 

 

 کافه پیانو

 

فرهاد جعفری را سال هاست که می شناسم. همیشه دوستش داشته ام. منتهی حجاب سیاست همواره مانع از آن می شد تا رفاقتی جانانه با او به هم بزنم. هر دو ایدئولوژی زده بودیم و فکر می کردیم ایدئولوژی مهم تر از احساسات عاطفی ماست. به حمد الله مدتهاست که این بنده کمترین از دام ایدئولوژی رهیده ام، نمی دانم حال و روز فرهاد چگونه است اما در هر حال و روزی که به سر می برد برایش آرزوی توفیق و بهروزی دارم. این چند خط را هم برای ادای دین به رمان «کافه پیانو» می نویسم. رمانی که از خواندنش لذت بسیار برده ام. رمان – تا آنجا که من دستگیرم شده – بر گرفته از واقعیات پیرامونی نویسنده است. و قهرمان داستان یا به عبارتی کاراکتر اصلی داستان همین فرهاد جعفری خودمان است. و درست مثل فرهاد خان ِ خودمان شریف و صادق و دوست داشتنی. این که نویسنده چه می خواسته بگوید اصلا مهم نیست. مهم این است که آن چه را که می خواسته به بهترین شکل روایت کرده است. با نثری تقریبا پاکیزه و روان. و توصیف جزئیاتی دوست داشتنی. جزئیاتی که در زندگی اغلب آدم ها حضوری پر رنگ دارد و آدم ها اگر حقیقتا «آدم» باشند می توانند از آن جزئیات به ظاهر پیش پا افتاده لذت ببرند اما ادا و اصول های روشنفکرانه و پز روشنفکرستیزانه شان سبب محروم ماندن از این لذایذ می شود. همیشه تصور می کردم اگر روزی فرهاد جعفری داستانی بنویسد بی شک آن داستان از ناتور دشت سلینجر متاثر خواهد بود. «کافه پیانو» نشان داد که تصور من چندان هم نادرست نبوده. با این حال این تاثیر پذیری اصلا توی ذوق نمی زند و چیزی از ارزش های کافه پیانو نمی کاهد. بار دیگر برای فرهاد جعفری و خانواده دوست داشتنی و محترمش آرزوی سلامتی و پایداری می کنم. یا علی مدد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 17:29  توسط سید عبدالجواد موسوی  |