تبليغاتX
شاعران در زمانه‌ی عسرت

شاعران در زمانه‌ی عسرت

وب نوشته های سید عبدالجواد موسوی

هر آنکه باغ ِ وجودش گل و گیاه ندارد

به روز ِ حشر متاعی به غیر آه ندارد

 

به تندباد حوادث بگو چه می بری از ما؟

غریبِ بی سر و سامان غم ِ کلاه ندارد

 

اگر چه سنگ ِ زمانه شکست ساغر ما را

چه جای ِ شکوه که دشمن ادب نگاه ندارد

 

چو تیر لطف بیندازد ابروان کمانش

خوشا به حال هر آن کو گریزگاه ندارد

 

فرشته لذت لطف و کـَرَم چگونه بیابد

که در سیاهه ی اعمال ِ خود گناه ندارد

 

نصیب ِ ظلمت ِ شب می شود طلوع سپیده

که روز روشن ادراکی از پگاه ندارد

 

کسی که دوزخ دنیا به جان چشیده نباشد

یقین بدان به حریم ِ بهشت راه ندارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 17:59  توسط سید عبدالجواد موسوی  | 

این غزل یادگار ایام نوجوانی است.بسیاری از دوستان مراباهمین غزل می شناسند.به هر حال هرچه

هست تقدیم به شما که همواره به من لطف داشته اید.

 

دلم بعد سالی به من سر نمی زد

دم خانه می آمد و در نمی زد

 

چنان محو در خوردن دانه می شد

که صیاد می آمد و پر نمی زد

 

برادر شدن را پذیرفتم اما

برادر که از پشت خنجر نمی زد

 

چه گویم از این دل که بیچاره ام کرد و زخمی به من زد که کافر نمی زد

 

خدایا خدایا چه می شد اگر او

تبر بر درخت تناور نمی زد

 

درختی که جز حرف های صمیمی

به گنجشک ها حرف دیگر نمی زد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 15:19  توسط سید عبدالجواد موسوی  |