تبليغاتX
شاعران در زمانه‌ی عسرت

شاعران در زمانه‌ی عسرت

وب نوشته های سید عبدالجواد موسوی

 اشاره :

   ای کاش همه ی ما می توانستیم صریح سخن بگوییم ، هر چند تلخ . اما به قول شاملو :

              این فصل دیگری ست / که سرمایش از درون / درک صریح زیبایی را پیچیده می کند .

 

    کفاره ی آن تلخی  بازهم شعر طنزی را تقدیمتان می کنم . و با احترامات ویژه آن را پیش کش می کنم به دوستان کرمانی ام . که چندی پیش میهمان شان بودم و این شعر را در آن جا هم خواندم . یا علی مدد .

 

  

من بر آنم بشر نمی فهمد

« ناتوان » یا « قدر » نمی فهمد

 

نه افاضات اهل فلسفه را

کلا از هر نظر نمی فهمد

 

غایتش شهوت و خور و خواب است

هیچ چیز دگر نمی فهمد

 

نیت خیر او همیشه به پا

می کند شور و شر ، نمی فهمد

 

می دهد هر کسی به یک شکلی

عمر خود را هدر ، نمی فهمد

 

می کند ازدواج یک دختر

با پسر ، چون پسر نمی فهمد

 

دست در دست هم اضافه کنند :

« به جهان یک نفر نمی فهمد »

 

از پدر ارث برده فهمش را

اصلا این بی پدر نمی فهمد

 

عاشق چیزهای طولانی ست

مجمل و مختصر نمی فهمد

 

طنز فاخر، فکاهه ی دلقک

فرق این دو هنر نمی فهمد

 

تازه این نکته ی عجیبی نیست

بیش از این ها بشر نمی فهمد

 

فی المثل فرق « جرج ارول » را

با « رضا رهگذر » نمی فهمد

 

می برد زجر چون که در همه عمر

اثر خشک و تر نمی فهمد

 

خشک می سوزدش ولی تر نه

زجر  ِ کم دردسر نمی فهمد

 

گویمش: « با خودت به داخل قبر

هیمه ی تر ببر! »، نمی فهمد

 

در جهنم به بدترین شکلی

می شود مستقر، نمی فهمد

 

اهل عبرت به هیچ عنوان نیست

در سفر، در حضر، نمی فهمد

 

شغل در فهم او موثر نیست

پرفسور، کارگر... نمی فهمد

 

در چه وضعی؟ تفاوتی نکند

طاقباز و دمر نمی فهمد

 

«بی سر و ته»  و یا نه «با سر و ته»

با تهش یا به سر نمی فهمد

 

زیر و بالاش اگرچه منفک است

لیک زیر و زبر نمی فهمد

 

خواه در برج «منهتن» باشد

یا به زیر «کپر» نمی فهمد

 

عاقلا! نزد حاکمان چو رسی

لب فروبند، «کر نمی فهمد»

 

هم الیزابت از خرد عاریست

هم امیر قطر نمی فهمد

 

جالب این که خودش نمی داند

که دگر این قدر نمی فهمد

 

به خیالش که مطلق فهم است

چون مصر است بر : «نمی فهمد»

 

نزد او هر دو شخص یکسان است

گر «فهیم» است و گر «نمی فهمد»

 

«نه!، ببخشید، عذر می خواهم »

 آن که از هر نظر نمی فهمد...

 

مایه ی افتخار ایشان است

می شود مفتخر، نمی فهمد

 

موقع ضرب و جرح هم نوعش

جای پا و کمر نمی فهمد

 

به یکی ضربه می کند از جا

شاخه اش را – ثمر نمی فهمد

 

« مغز یک غده ی مزاحم نیست »

حرف از این ساده تر؟، نمی فهمد

 

غالبا بین کل موجودات

برترین است در: «نمی فهمد»

 

گاو هم پیش او فلاطون است

بیشتر از بقر نمی فهمد

 

به خر از دیگران شبیه تر است

مثل آن جانور نمی فهمد

 

در حقیقت بشر به جز خر نیست

پس طبیعی ست خر نمی فهمد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 13:7  توسط سید عبدالجواد موسوی  | 

بازهم همان حکایت همیشگی.فرومایه ای رابر میکشی و او در نخستین فرصت به تلافی ان همه مهر و محبت خنجرش رابر شانه های اعتماد تو فرو می اورد.این شعر حاصل همان حکایت همیشگی است.زمستان تلخ۸۶ .این شعر را تقدیم میکنم به راوی رفاقت های افسانه ای مسعود کیمیایی و صدای زخمی محسن چاوشی. 

شکستمو هیشکی صدامو نشنید       

َََََََصدای تلخ گریه هامو نشنید

 

هیشکسی محرمو و انیسم نشد

ملتفت صورت خیسم نشد  

 

هیشکی نفهمید تو دل من چیه

سرخی صورت من از سیلیه

 

دردامو به هیچ احدی نگفتم

هرکسی هر چی گفت فقط شنفتم

 

خندیدمو نگفتم از غم و درد

نگفتم این زمونه با من چه کرد

 

هر کی رسید سنگ صبورش شدم

مرهم زخمای غرورش شدم

 

گفتم اینم یه زخمیه مثل من

یه من که رفته تو دو تا پیرهن

 

از این دوتا باس یکی مرهم بشه

تا اون یکی بار غمش کم بشه

 

بذا کسی که مرهمه من باشم

تو کوره ی زمونه  آهن باشم

 

بذا بازم تو تنهاییم بشکنم

بذا خیال کنن که رویین تنم  

یه عمریه رفیق زخم و دردم

نباید این چیزا رو رو میکردم

 

نفهمیدم یهو چی شد چیا شد

زخمای سر بسته و کهنه وا شد

 

انگاری باز یکی به من کلک زد

رو زخم کهنه ی دلم نمک زد

 

چی میشه گفت که یخ زده حنجره

حکایت برادر و خنجره

آخ که دوباره غصه هام جون گرفت

کنج دلم دوباره بارون گرفت

                  

 

                                                        

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 19:4  توسط سید عبدالجواد موسوی  |