تبليغاتX
شاعران در زمانه‌ی عسرت

شاعران در زمانه‌ی عسرت

وب نوشته های سید عبدالجواد موسوی

 

مهدي ملکي را به دلايل بسياري دوست مي دارم. يکي از آن دلايل شعرهاي خوبي است که مي گويد. گاهي اوقات با او به شدت احساس هم سخني مي کنم. به ويژه در اين شعر.

با سلام و درود بي پايان بر مهدي ملکي و طبع بلند و قلندرانه اش، شما را به خواندن اين شعر دعوت مي کنم.

پس از اين نيز هرگاه شعري از اين دست را دیدم، يعني شعري که آن را به ذوق و سليقه خود بسيار نزديک يافتم، شما را نيز در لذت خواندن آن شريک خواهم کرد. ياعلي مدد

 کودک تو جور دگر باش يک نسل از من گذشته

از پاره پاره شدنها از زخم خوردن گذشته

 

چون موم باش اين زمانه هر لحظه شکلي عوض کن

دوران مفرغ به سر شد هنگام آهن گذشته

 

اينجا اگر سبز باشي آماج تيغ بلايي

خاري به چشم زمان شو  فصل شکفتن گذشته

 

اين نقش گل ها که بيني جا پاي سرخ بهار است

وقتي که با پاي زخمي از کوي و برزن گذشته

 

آزادگي چون فسیلی در قعر گور آرميده

دور شجاعت سرآمد عهد تهمتن گذشته

 

در بي خيالي منيژه بر مرکبي از تجمل

عمري است با صد افاده از چاه بيژن گذشته

 

با ديگران هرچه شد باش زنداني قلب خود باش

ديگر زمان قديم از خود گذشتن گذشته

 

دور صلاح است و سازش آسايش است و نوازش

در بحر لالا بيارام رود تتن تن گذشته

 

آئينه ام پيش رويت بيهوده اي که به جاده

هرچند از پا فتاده عمرش به رفتن گذشته

 

دلدادگي را رها کن نقد دلت را نگهدار

گاه گرفتن رسیده وقت سپردن گذشته

 

هر لحظه آئينه واري مي آيد از رو به رويم

دل گويد او را به چنگ آر مي گويم از من گذشته

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 12:49  توسط سید عبدالجواد موسوی  | 

 

معمولا تقویم برایم اهمیت چندانی ندارد . این که مثلا امروز چه روزی است یا فلان واقعه در بهمان تاریخ رخ داده است را کمتر به خاطر می سپارم .اما هجدهم شهریور را نمی توانم فراموش کنم . به دو دلیل : اول آن که در چنین روزی یکی از نویسندگانی که اورا بسیار بسیار دوست می داشته و می دارم از این طویله رخت بربست و خلاص شد : سید جلال آل احمد .دوم این که : شش سال پیش در چنین روزی هفته نامه ی " مهر" توقیف شد .یکی از خواندنی ترین و دوست داشتنی ترین نشریات روزگار ما . و یکی از بهترین دوره های کاری من در مطبوعات . جالب این که در همان روز با بروبچه های هفته نامه رفتیم سر مزار جلال . آخرین شماره ی مهرراهم بردیم .البته این مراسم پیش ازاین تدارک دیده شده بود . با همکاری حوزه ی هنری شهر ری . مجری برنامه شهرام شکیبا بود . داریوش ارجمند چند دقیقه ای در باره ی فضای روشنفکری زمان جلال و نقش جلال در آن فضا صحبت کرد . من هم مقاله ای در باره ی غربزدگی خواندم .میرشکاک هم شعری را که برای جلال سروده  و آن را به سیمین دانشور تقدیم کرده بود خواند .غروب تلخی بود و درعین حال با شکوه . به یاد آن روز شعری را که برای جلال سروده ام در اینجا می آورم . و تقدیم می کنم به همه ی برو بچه های مهر : علی میرفتاح – آرش خوشخو – بهروز افخمی – نیک اهنگ کوثر – یوسفعلی میرشکاک – ابوالفضل زرویی – حسین معززی نیا – شهرام شکیبا و...

 

همه تن : رگ همه رگ : خون همه خون : جوش جنون
دم به دم دست و گریبان شده با چرخ حرون

رخ بر افروخته : آمیزه ای از آتش و برف
پاره خورشیدی از ابر سرآورده برون

مهر بخشنده ی عیسی بود با اهل کرم
قهر سوزنده ی موسی بود با زمره ی دون

پیش از او – جلوه ی او – مردی مصداق نداشت
پس از او نیز ندیدیم کسی تا به کنون


بازتابی بود از زشتی از زیبایی
محض بی رنگی بود آن شبح آینه گون

مهر باطل زد بر نقش همه مدعیان
نشود باطل نقشش نه به سحر و نه فسون

کوه بود اما چون برگی از شاخه فتاد
مرد را از پای می اندازد درد درون

نه چنو مردی آمد نه چنو مردی رفت
بعد از این  نیز نمی آید از پرده برون

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 16:5  توسط سید عبدالجواد موسوی  | 

 

                                                                 تقدیم به  مهدی اخوان ثالث

 

به کابوسی بدل شد خواب فروردین

زمین پژمرده سقف آسمان چرکین

زلال جویباران شهد زهرآگین

« درختان اسکلت های بلور آجین »

 

در این تقدیر خاموشی در این بیداد

نه برگ از برگ می جنبد نه باد از باد

 

سواری نیست ، مردی نیست ، جنگی نیست

حنای ِ عاشقان را آب و رنگی نیست

به دریاهای خون عزم نهنگی نیست

خیال ماه را شوق پلنگی نیست

 

خیال و عزم و عشق و جنگ رفت از یاد

نه برگ از برگ می جنبد نه باد از باد

 

نشان عمر را تنها نفس مانده

پر پرواز در کنج قفس مانده

از آن باغ پر از گل خار و خس مانده

و زان عشق اهورایی هوس مانده

 

نه شوری مانده در شیرین نه در فرهاد

نه برگ از برگ می جنبد نه باد از باد

 

چه تاریکند فرداهای بی رویا

نشان ماه و عکس مهر نا پیدا

در آن طوفان طاقت سوز ِ بی پروا

چه خواهد کرد با بی جامگان سرما

 

به فرداهای غمگین خاطر ناشاد

نه برگ از برگ می جنبد نه باد از باد

 

دل از کف رفت اما آرزو باقی ست

به سینه داغ محرومی و مشتاقی ست

سرود وصل از ما نیست ، الحاقی ست

به ساغر خون ِ دل باید که غم ساقی ست

 

سر ِ خمخانه و ساقی سلامت باد

نه برگ از برگ می جنبد نه باد از باد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 20:10  توسط سید عبدالجواد موسوی  |