مهدي ملکي را به دلايل بسياري دوست مي دارم. يکي از آن دلايل شعرهاي خوبي است که مي گويد. گاهي اوقات با او به شدت احساس هم سخني مي کنم. به ويژه در اين شعر.
با سلام و درود بي پايان بر مهدي ملکي و طبع بلند و قلندرانه اش، شما را به خواندن اين شعر دعوت مي کنم.
پس از اين نيز هرگاه شعري از اين دست را دیدم، يعني شعري که آن را به ذوق و سليقه خود بسيار نزديک يافتم، شما را نيز در لذت خواندن آن شريک خواهم کرد. ياعلي مدد
کودک تو جور دگر باش يک نسل از من گذشته
از پاره پاره شدنها از زخم خوردن گذشته
چون موم باش اين زمانه هر لحظه شکلي عوض کن
دوران مفرغ به سر شد هنگام آهن گذشته
اينجا اگر سبز باشي آماج تيغ بلايي
خاري به چشم زمان شو فصل شکفتن گذشته
اين نقش گل ها که بيني جا پاي سرخ بهار است
وقتي که با پاي زخمي از کوي و برزن گذشته
آزادگي چون فسیلی در قعر گور آرميده
دور شجاعت سرآمد عهد تهمتن گذشته
در بي خيالي منيژه بر مرکبي از تجمل
عمري است با صد افاده از چاه بيژن گذشته
با ديگران هرچه شد باش زنداني قلب خود باش
ديگر زمان قديم از خود گذشتن گذشته
دور صلاح است و سازش آسايش است و نوازش
در بحر لالا بيارام رود تتن تن گذشته
آئينه ام پيش رويت بيهوده اي که به جاده
هرچند از پا فتاده عمرش به رفتن گذشته
دلدادگي را رها کن نقد دلت را نگهدار
گاه گرفتن رسیده وقت سپردن گذشته
هر لحظه آئينه واري مي آيد از رو به رويم
دل گويد او را به چنگ آر مي گويم از من گذشته
