دیری است شب نشسته و فردا نمی شود
چشمی به سمت روزنه ای وا نمی شود
ما بسته ایم بسته به زنجیر یکدگر
رفتن از این ستمکده تنها نمی شود
هرگز به مقصدی که بخواهد نمی رسد
آن قطره ای که ساکن دریا نمی شود
این نکته واضح است که تغییر سرنوشت
با کاشکی و شاید و اما نمی شود
شرط رها شدن خرد و عشق و همت است
این چیزها که ساده مهیا نمی شود
حق را به زور تیغ و تبر می توان گرفت
با رندی و تعارف و این ها نمی شود
جاهل خیال کرده که تطمیع عاشقان
با مکرو حیله می شود اما نمی شود
پشتی که راست شد به مدد خواهی از علی
نزد غرور کج صفتان تا نمی شود
ساقی به جام عدل بده باده چون گدا
این بار خام وعده ی فردا نمی شود
گرچه نژاد و اصل همیشه ملاک نیست
هر بی پدر که تالی عیسا نمی شود
خشت نخست حضرت معمار ! کج منه
دیوار کج که تا به ثریا نمی شود .
