تبليغاتX
شاعران در زمانه‌ی عسرت

شاعران در زمانه‌ی عسرت

وب نوشته های سید عبدالجواد موسوی

اوايل نمي‌دانستم چرا. ولي حالا خوب مي‌فهمم چرا همه‌‌ساله در آستانه ي عيدنوروز حالم خراب مي‌شود. آدم‌هاي «بلاتكليف» و به ويژه كساني كه به بلاتكليفي خود وقوف پيدا مي‌كنند همواره در رنج و عذابند. و من همه‌ي عمر بلاتكليف بوده‌ام. بين عقل و عشق. بين زمين و آسمان. بين دين و دنيا. وگرچه ديگر به اين بلاتكليفي خوگرفته‌ام و گاه سعي كرده‌ام براي توجيهش رنگ و بوي حكمي و يا فلسفي هم به آن بدهم امّا گاهي اوقات وقايعي سبب مي‌شود تا اين «پارادوكس» عذاب‌آور بار ديگر سر بردارد و برجان روحم چنگ بيندازد. يكي از اين وقايعِ مرد افكن رسيدن فصل بهار است.

 

آري بهار از راه مي‌رسد و تو بازهم بلاتكليفي. نه آن قدر بزرگ شده‌اي كه اين تحولِ شگفت‌ طبيعت را بدلي از شكفتن روح و جانِ‌ آدمي بگيري و هم زمان با رستاخيز آسمان و درخت و خاك، جان و جهانت را دگرگون كني و نه آن قدر ابلهي كه به رخت و لباس نو فخر بفروشي و به آجيل و شيريني و سريال‌هاي تلوزيوني دلخوش. ديد و بازديد‌هاي سال نو هم كه زماني بهانه‌اي بود براي ديدار اقوام و دوستان و آشنايان و رفع كدورت‌ها و بغض و كينه‌هاي احتمالي حالا تبديل شده است به يك بازي ملال آور و بي‌خاصيت و باري به هر جهت. اين است كه من هرساله با فرا رسيدن سال نو حالم خراب مي‌شود و بدتر از همه اينكه تا يكي دوماه بايد به اين و آن تبريك هم بگويم. و ديگر اينكه گيرم حال من و تو خوش، در جهاني كه بلا و مصيبت از همه سو بر سر بخت برگشته‌هاي بي‌پناه باريدن گرفته است و بسياري در همين همسايگي‌ ما صبح دل‌انگيز بهاريشان را با غرش توپ‌ها و خمپاره‌ها و بمب‌ها آغاز مي‌كنند و سفرة نوروزيشان با خون كودكان و زنان رنگين مي‌شود چه جاي خوشحالي و تبريك و اين حرف‌ها.

و امّا شعر؛ مي‌خواستم شعري كه چندان هم بي‌ارتباط با حال و هواي بهاري نباشد تقديمتان كنم منتهي هرچه در بساط دارن تلخ‌ است و نااميدانه. راستي چه اشكالي دارد؟! بگذاريد ميان اين همه اميدوار يك نفر هم غر بزند. پس بخوانيد ترانه‌اي را كه تقديم شده است به «فرهاد» و صداي خسته‌اش كه مي‌خواند: با اينا زمستونوسر مي‌كنم / با اينا خستيگي مو در مي‌كنم.


 

 

حالا ديگه واسه ما هيچي نمونده

كه با اون زمستونا رو سر كنيم

توي اوج بي‌كسي‌مون يه پرنده هم نخونده

كه با اون خستگي مونو در كنيم

 

توي دشت آرزوها، نه سواري، نه غباري

تو شبايِ‌ بي‌ستاره، نه چراغِ‌ ياد ياري

همه‌ي فصلاي تقويم، انگاري فقط يه فصلن

نه شكوفه‌اي، نه برگي، نه نشوني از بهاري

 

حالا ديگه واسه ما هيچي نمونده

كه با اون زمستونا رو سر كنيم

توي اوج بي‌كسي‌مون يه پرنده هم نخونده

كه با اون خستگي مونو در كنيم

 

از سفيدي زمستون سهم ما سياهيه

آخر اين جادة پرپيچ و خم تباهيه

اونايي كه آسمون بالشونو نيگا مي‌كرد

حالا چشمشون فقط به كفتراي چاهيه

 

حالا ديگه واسه ما هيچي نمونده

كه با اون زمستونا رو سر كنيم

توي اوج بي‌كسي‌مون يه پرنده هم نخونده

كه با اون خستگي مونو در كنيم

 

 

يه صداي تر و تازه مي‌گه نااميد نباشين سياهي داره مي‌ميره

پشت اين همه تباهي‌يه چراغ‌ نيمه روشنه كه داره جون مي‌گيره

شايدم دروغ نمي‌گن، شايدم اين دفه راسّه

ولي واسه اونكه حكمش زير تيغه ديگه ديره، خيلي ديره

 

حالا ديگه واسه ما هيچي نمونده

كه با اون زمستونا رو سر كنيم

توي اوج بي‌كسي مون يه پرنده هم نخونده

كه با اون خستگي مونو در كنيم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 15:17  توسط سید عبدالجواد موسوی  | 

 

 

نمي‌دانم چرا هر چه باران مي‌بارد تهران تميز نمي شود.

این سه رباعی حاصل پیاده روی شبانه در زیر باران است.

 

1

 

باران باران! ببار بر من باران

تا جان يابد رهائي از تن باران

تن باري شد گران گران‌تر از كوه

اين بار از دوش من بيفكن باران

 

2

 

آميخت به هم آدم و آهن باران

آغشتة ننگ كوي و بر زن باران

انباني از دروغ، شهوت، تزوير

ما غرق كثافتيم رسماً باران

 

3

 

دي رفت و رسيد ماه بهمن باران

مانديم بر اين خاكِ سترون باران

با آمدن ما كه دلت شاد نشد

اشكي بفشان به گاه رفتن باران

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 13:37  توسط سید عبدالجواد موسوی  |