تبليغاتX
شاعران در زمانه‌ی عسرت

شاعران در زمانه‌ی عسرت

وب نوشته های سید عبدالجواد موسوی

کتاب" زخم و نمک "بالاخره منتشر شد.جز طنز همه جور شعری در آن هست. عاشقانه و آیینی و سیاسی و ... الخ. سوره مهر آن را منتشر کرده. در دو هزار و پانصد نسخه و به قیمت سه هزار و پانصد تومان. ای کاش می توانستم برای تک تک شما آن را امضا کنم و بفرستم. به هر حال امیدوارم اگر روزی آن را ابتیاع کردید ، پشیمان نشوید. استاد و سرورم دکتر رضا داوری اردکانی یادداشتی بر این مجموعه نوشته است که آن را در دیباچه آورده­ام. اگر شعرهای این مجموعه خواندنی نباشد مقدمه حضرت استاد حتماً خواندنی است. یا علی مدد.

  شعر درد و دريغ

       دكتر رضا داوري اردكاني  

 

  آدميان شايد در هيچ زماني به اندازه زمان ما به شعر نياز نداشته اند و طرفه اينكه هرگز شعر را مثل اكنونيان با نگاه تخفيف نمي نگريستند. چه پيش آمده كه شاعران در موضع دفاع از شعر قرار گرفته اند؟

  شاعر شكوه مي كند كه كساني «مي پندارند كه او نان از دسترنج مردمان مي خورد و هواي شهر را به گند نفس خود آلوده مي كند و حال آنكه اول كسي كه در و دروازه برويشان گشوده» او بوده است.

  مردم زمان ما به آساني نمي پذيرند كه در و دروازه شهر را شاعر برويشان گشوده باشد زيرا شهر، شهر تكنيك است و شاعر به تكنيك چكار دارد. در اين شهر اگر شاعر خود را «سنگ تيپا خورده رنجور» و «دشنام پست آفرينش» بداند، عجب نيست. او گواه زمانه و ترجمان زبان شهر خويش است. اگر چنين باشد آيا مايه دريغ نيست كه شعر در ديار ما رو به افول دارد و حتي بعضي از شاعران نسل سابق سكوت را ترجيح مي‌دهند، گويي روزنه‌اي كه شاعر از آنجا چشم به روشنايي مي‌گشود و گوش به نواي زمان مي‌داد، بسته شده است معهذا تا بشر هست، شعر هم هست و اگر روزي بيايد كه شعر نباشد، آدمي هم نيست. شايد شعر ديگر، شادي برخاسته از درد نباشد. عالم متجدد چنانكه بودلر بخوبي دريافته بود، جهان شادي نيست بلكه شهر ملال است و در شهر ملال، شعر اگر باشد بيشتر از سنخ طنز است يا از طنز خالي نيست. طنز و شعر هميشه بهم پيوسته بوده‌اند يعني شاعران طنز مي‌گفته‌اند و اهل طنز اگر نه همه، غالباً شاعر بوده‌اند. در اين زمان كه جهل و حماقت با قهر و قدرت و طنطعه و داعيه قرين شده است، همين كه شاعران از جهل پر از داعيه نشاني بدهند، مردمان را خشنود مي‌كنند.

  اكنون يك شاعر طنزپرداز بنام سيدعبدالجواد موسوي كه شعرش، شعر درد و دريغ است و اثر زبان طنز نيز در آن پيداست، دفتر شعرش را دراختيار ما گذاشته است. قبل از اينكه شعرهاي دفتر را بخوانيد، اين نمونه‌ها را ببينيد:

سرود وصل از ما نيست الحاقي است                     به ساغر خون دل بايد كه غم ساقي است

يا

در گوشها نواي «كلووالشربوا» خوش است               گوشي براي بانگ «ولاتسرفوا» نماند

يا

هي مگو مرگ بر زمين / مرگ بر هوا / مرگ بر كسي كه تكيه زد به تخت پادشا / آرزوي مرگ ديگران آرزوي كوچكي است / يادگار خلق و خوي كودكي است.

  ولي شاعر به معنايي كه معمولاً از اميد و نوميدي فهميده مي‌شود، نوميد نيست بلكه به لطف و قهر ربّ چشم دوخته است:

قهر ربّ كجاست / تا بسوزد اين درخت كهنه را / كه سايه گسترانده آن چنان

كه گوشه اي اگر كه غنچه اي شكوفه اي كند / بدون شك / سرنوشت او / فسردن است

ولي وقتي مي خوانيم كه:

مه و ستاره و خورشيد و كهكشان همه جمعند           شكست ما كه نيازي به اين سپاه ندارد

  ظاهراً‌ ديگر جايي براي اميد نمي بينيم ولي شاعر نه از نوميدي بلكه از شكست مي‌گويد و شكست را با نوميدي اشتباه نبايد كرد، اين دو با هم متفاوتند. يكي ناظر به آينده است و ديگري از سنخ احوال و وقايعي است كه به جان آزموده شده است پس شكست شاعر نوميدي نيست، حتي شايد با اين شكست در اميد گشوده شود. شاعر اگر نه هميشه لااقل در عصر جديد قرباني اميد و آزادي بوده است. اين يك حكم و نظر اجتماعي و جامعه‌شناختي نيست هرچند كه اگر شاعر ناگزير شود ميان نوميدي و لاف و گزاف يكي از انتخاب كند، نوميدي را برمي‌گزيند ولي شعر يك امر اجتماعي نيست بلكه اجتماع با شكست شاعر در شعر بنياد مي‌شود يا از فروپاشيدن رهايي مي‌يابد بعبارت ديگر مردمان از شكست شاعر، شكست در زبان و نه در ميدان مبارزه، به چيزي از آزادي و اميد دست مي‌يابند. شكست در زبان، تعبير آشنايي نيست اما وقتي شاعر بتواند به مردمان مژده شادي آينده و اميد فردا بدهد، زبان درد و دريغ مي‌گشايد و اين شكست اوست، من خوب درمي‌يابم كه چرا آن شاعر گفت وقتي صداي حادثه خوابيد / روي گور من بنويسند / جنگجويي كه نجنگيد / اما شكست خورد

  شاعر جز اين نسبت پوشيده و پيچيده، نسبت ظاهرتر و فهميدني‌تري با زبان دارد. شاعر ما در فصلي از اين دفتر به زبان شفاهي غالب در زندگي مردمان با ما سخن گفته است. در ميان متقدّمان چنين رسمي نبود و مثلاً در سراسر ديوان حافظ جز يك قطعه كه به لهجه شيرازي سروده شده است، زبان، يكسره زبان مكتوب است. در زمان ما بعضي شاعران اشعاري به لهجه شهر خود سروده‌اند اما آنهمه شايد تفنّن باشد آيا شاعر ما نيز قصد تفنّن داشته است؟ گمان نمي‌كنم. حدس من اينست كه شاعر از زبان رسمي اداري و گفتارهاي الكن موجود در زبان ما و مخصوصاً از مشاهده و ملاحظه بي‌نتيجه بودن يا كم‌اثر بودن آموزش زبان به تنگ آمده و به زبان شفاهي مردم كه كمتر دستخوش تصنّع و تكلّف و آشفتگي و غلط‌گويي و غلط‌نويسي شده، رو كرده‌است. مردم در حرف زدنشان الفاظ بي‌معني و جمله هاي مبهم و ساختگي به زبان نمي‌آورند يا كمتر به زبان مي‌آورند. زبان مكتوب كنوني يعني زبان نثر ما غير شعر نيست بلكه ضد شعر است و پروا نمي‌كنم كه بگويم بهترين صورت اين زبان را در روزنامه مي‌يابيم. روزنامه‌نويسان هميشه متّهم بوده اند كه زبان را به سوي شلختگي مي‌برند اما اكنون روزنامه در قياس با نوشته هاي رسمي اداري و حقوقي و علمي كمتر لفّاظي و تكلّف و غلط دستور و انشائي و ابهام دارد پس اگر شاعر به زبان محاوره پناه برده و درد خود را به زبان مردم بازگفته است، يك وجهش پشت كردن ما به زبان و بي‌روح شدن گفتارهاي رسمي است. براي زبان فارسي فكري بايد كرد اما زبان كمتر با تدبير به صلاح مي‌آيد. زبان را شاعران به جايگاه خود و به حريم حقيقت برمي‌گردانند. من هنوز در شرايطي كه هستيم، از فلسفه اميد نبرده‌ام و بي‌فلسفه بودن را مصيبت مي‌دانم هرچند كه ديگر فلسفه را در سازندگي جهان كنوني چندان دخيل و مؤثر نمي‌دانم اما مي‌دانم كه زندگي بدون شعر هرچه و هرجا باشد، ملال و دلمردگي است. كسي كه به انتظار شعر نشسته است،‌ چگونه از انتشار اين دفتر شعر استقبال نكند؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 16:0  توسط سید عبدالجواد موسوی  | 

۱. وبلاگم را مدتهاست به روز نکرده ام. آن قدر بابت این تأخیر و تقصیر  عذر خواهی کرده ام  که دیگر خجالت می کشم. هر بار برای جبران مافات عذر خواهی ام را شدیدتر می کنم تا بلکه کارگر افتد. اما این بار قضیه جدی تر از این حرفهاست. چاره ای نیست. عذر می خواهم به ویژه از آنهایی که به وبلاگم سر می زنند و برایم پیغام می گذارند. می خواستم بگویم روی ماه همه شما را می بوسم اما ترسیدم مشکل شرعی پیش بیاید. به هر حال مرا ببخشید. دست بوس همه شما هستم.

۲. وقایع پیش آمده در چند ماه اخیر حسابی مرا به هم ریخت فکر کردم حرف خاصی برای گفتن ندارم  یا حرفها یی دارم که جرأت گفتنش را ندارم، ترجیح دادم سکوت کنم . من آدم سیاسی ای نیستم. اگر چه گاه موضع گیری سیاسی هم کرده ام اما از آنجا  که از عقل و خرد اهل سیاست بی بهره ام همیشه دچار مشکل می شوم. برخی از دوستان برایم نوشته اند تو همانی که پیش از آن چنان بوده ای و امروز چنینی پس... . نه! نان به نرخ روز خور نبوده ام و نیستم. از زمانی که خود را شناخته ام  سودای عدالت داشته ام تا به امروز. گاه گداری هم از سر خامی نردبان قدرت این و آن شده ام اما هیچ گاه وابسته به این جناح و  آن جناح نبوده ام. امروز هم که شعر را جدی تر گرفته ام، هم شعر آیینی دارم و هم شعر عاشقانه. هم برای جانبازان شعر می گویم هم برای ندا آقا سلطان و معتقدم چنین موضع گیری هایی نتیجه حق طلبی است و نه هیچ چیز دیگر.

۳.قراربود این وبلاگ به شعر اختصاص یابد و معرفی کتاب هایم که تقریبا همین گونه شد. از این که با یک وبلاگ توانستم مخاطبان خوبی پیدا کنم راضی ام. از این که توانستم بدون سر سپردگی به پدرخوانده های ادبی با مخاطبان حقیقی شعر ارتباط برقرار کنم راضی ام.

۴.و اما شعر :

من کیستم ؟

دیگر توان ایستادن نیست در من

جای" من" عمری ناتوانی زیست در من

 

تن میل ماندن دارد و جان میل رفتن

تن کیست در پیراهنم؟جان کیست در من؟

 

 میلش به سمت عالم باقیست معنی

صورت، ولیکن صورت فانیست  در من

 

رشک تمام آسمان ها و زمینم

آن جا که جمع صورت و معنیست در من

 

لطفی ندارد زندگی در پرتو "عقل"

دیوانه بودن علت غاییست در من

 

درخواب دیدم عاشقم ،تعبیر خوبیست

یعنی نشانی از جنون باقیست در من

 

ای کاشکی هم سنگ اسمم بود رسمم

عبدالجواد موسوی نامیست در من  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 12:51  توسط سید عبدالجواد موسوی  | 

 

سـُربی که به جانت زد و بر خاک کشیدت

تقدیر رقم کرد و قضا حکم بریدت

 

شب را بدرید از هم و رسوای جهان ساخت

خونی که شتک زد ز گلوگاه سپیدت

 

خاکش به دهان، خون خورد آن کو که به تقصیر

بر خاک نشانیدت و در خون بکشیدت

 

شاید که جگرها همه خون گردد و آن گاه

ابری شود و بارد بر جسم شهیدت

 

ای کر شود آن گوش که هی های تو نشنید

ای کور شود چشم˚سفیدی که ندیدت

 

باغش همه بی بر، نفسش سرد و دلش خون

آن دست که از شاخۀ بی حوصله چیدت

 

دستی که برون شد از پیراهن ابلیس

با خنجر شب حنجر چون صبح دریدت

 

صبحی که صدا بود و نفس بود و غزل بود

صبحی که به باغش گل امید دمیدت

 

 

چون ماه درخشیدی در ظلمت این شهر

این سروری از حضرت خورشید رسیدت

 

دیدا که دریغ است بر این خاک بمانی

با هرچه توانش بود از خاک خریدت

 

اکنون تو و خورشید بر این خاک بتابید

این خاک که از آن همه خوبان بگزیدت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 16:19  توسط سید عبدالجواد موسوی  | 

بی پرده هر انچه هست را باور کن

باقطع یقین گسست را باور کن

پیش از اغاز جنگ مردن تلخ است 

ای جنگاور شکست را باور کن

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 14:14  توسط سید عبدالجواد موسوی  | 

 

 

تقدیم به بزرگ خس و خاشاک هنر ایران: استاد محمد رضا شجریان

 

 یک عمر غیر دیده ی گریان نداشتیم

پیراهنی ز یوسف کنعان نداشتیم

 

عمر عزیز صرف دریغ گذشته شد

فرصت گذشت و همّت جبران نداشتیم

 

سودایمان هماره خدا بودو نان و عشق

اما برای این همه امکان نداشتیم

 

اثبات بی گناهی خود را به روز حشر

جز اشک خون اقامه ی برهان نداشتیم

 

دندان حرص تیز ولی نان نبودمان

نان آن دمی رسید که دندان نداشتیم

 

 دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسان... نداشتیم

 

مؤمن به نفس کافر خود می شدیم کاش

کاری به مشرکان مسلمان نداشتیم

 

گفتند: زنده ایم، بگویید: زنده ایم

گفتیم: زنده ایم! ولی جان نداشتیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 14:43  توسط سید عبدالجواد موسوی  | 

انگاری خون تُس توی

تموم رگهای تنم

وقتی نفس نمی کشی

منم نفس نمی زنم

 

وقتی چشات رو هم می رن

تاریک می شه دنیای من

چشات که از هم وا بشه

شبای من روشن می شن

 

یه وقتایی فکر می کنم

اون که تو یی منم نه تو

یا نه٬ تویی به جای من

گم می کنم روز و شبو

 

از این همه شباهت و

از این همه یکی شدن

آینه هم گیج می زنه

که من توأم یا که تو من

 

هیشکی نمی تونه بگه

آخر قصه مون چیه ؟

اون کیه که تو آینه س

منم یا تو؟ کی به کیه!

 

تا اینکه عاقبت یه روز

عمر یکی سر می رسه

نه تو می مونی و نه من

قصه به آخر می رسه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 16:25  توسط سید عبدالجواد موسوی  | 

 

در این ویرانه ی غربت سلام آشنایی نیست

سعادت را فراز بام ها اوج همائی نیست

بیابان بی کران ٬دریا وسیع و آسمان بی حد

برای آن که دلتنگ است اما هیچ جایی نیست

به نیمه راه در طوفانی از تردید جا ماندیم

دلیل راهمان گم شد و حتی رد پایی نیست

پس از یک عمر نالیدن ز جور چرخ دانستیم

که درد زندگانی را به جز مردن دوایی نیست

غریو خستگان در کوهسار درد می پیچد:

خدایی هست ؟پاسخ سرد می آید ...

*

گدای حضرت جان شو ٬رها از جامه و نان شو

که سلطانی دل را حاجت برگ و نوایی نیست

فدای آن که با ما گفت : کل من علیها فان

پباله در کش و بگذر که عالم را بقایی نیست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:6  توسط سید عبدالجواد موسوی  | 


قرار بود در این وبلاگ چیزی جز شعر و در باره شعر ننویسم. اما گاهی اوقات وقایعی پیش می آید که فکر میکنم ازشعر و شاعری کاری پیش نمی رود.یعنی گاهی اوقات باید به صراحت سخن گفت تا جایی برای تاویل و تفسیر باقی نماند .
بی مقدمه و صریح برویم سر اصل مطلب : اوضاع مملکت به قدری بحرانی است که ظاهرا بزرگان مملکت نیز نگران شده اند و این یعنی اوضاع حقیقتا خطر ناک است چون بزرگان هیچ وقت نگران نمی شوند و همین که آنها نگران شده اند یعنی اوضاع حسابی قاراشمیش است .
چه از دست من و شما بر میآید ؟
 نه! آنقدر ابله نیستم که فکر کنم سیاست مداران میتوانند موجب رهایی این سرزمین از چنین بحرانی شوند اما به قول شاعر :
                                                زآن پیش که دست و پا فرو بندد مرگ
                                                آخر کم از آن که دست و  پایی  بزنی
و به نظر این  بنده کمترین دست و پا زدن در چنین برهه ای دفاع از کاندیداتوری " میر حسین موسوی "در انتخابات ریاست جمهوری پیش روست. اینکه میر حسین انتخاب شود یا نشود بحث دیگریست اما دفاع از میر حسین دفاع از شرافت و اخلاق است که این روزها حکم "کیمیا" را دارد پس درود بر میر حسین موسوی که یاد و نامش همواره یاد آور روزهایی است که هنوز شرافت و اخلاق کاملا از جامعه رخت بر نبسته بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 17:32  توسط سید عبدالجواد موسوی  | 

 

بذا آسمون بچرخه هرجوری دلش می خواد

بذا از بال و پر پرنده ها خوشش نیاد

 

بذا تو پیاله قلندرا خون بریزه

بذا آبروی عاشقا رو آسون بریزه

 

بذا چارستون بی پناها رو بلرزونه

بذا آسمون غرومبه اونا را بترسونه

 

بذا رو اسم تموم مردا رو خط بکشه

بذا رو پیشونی شون نقش خیانت بکشه

 

بذا بی دغدغه باشه تا چش رو ، رو کنه

بذا تا نفس داره دنیا رو زیر و رو کنه

 

نمی دونم چه جوری، ولی دلم یه جورایی

می گه می رسه یه روزی کار اون به رسوایی

 

وای چه دیدنی می شه لحظه رسوایی اون

عرق شرم و حیاش می ریزه روی سرمون

 

آخ اگه یه بار دیگه توی ناودون بزنه

آخ می میرم واسه اون لحظه که بارون بزنه ۱

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

۱- احمد شاملو: آخ اگه بارون بزنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 14:16  توسط سید عبدالجواد موسوی  | 

گره میخوردبخت من بانگاهت

                        سیاهی

                              درامیخته

                                       باسیاهی.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 17:54  توسط سید عبدالجواد موسوی  |