شاعر
بي پول يک شب
نصرت رحماني وارد کافه نادري شد و به اخوان ثالث گفت : من همين حالا سي تومن پول
احتياج دارم . اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزي ات را جاي ديگري
حواله کند. نصرت رحماني رفت و بعد از مدتي بر گشت و بيست تومان پول و يک خودکار به
اخوان داد . اخوان گفت اين پول چيه ؟ تو که پول نداشتي . نصرت رحماني گفت : از دم
در ؛ پالتوي تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم . چون بيش از سي تومن لازم
نداشتم ؛ بگير ؛ اين بيست تومن هم بقيه پولت ! ضمنا، اين خودکار هم توي پالتوت
بود. میرسونمت يک شب
که باران شديدي ميباريد پرويز شاپور از شاملو پرسيد : چرا اينقدر عجله داري ؟
شاملو گفت : مي ترسم به آخرين اتوبوس نرسم . پرويز شاپور گفت : من ميرسونمت .
شاملو پرسيد : مگه ماشين داري ؟ شاپور گفت : نه ! اما چتر دارم. مراعات همسر همسر
حميد مصدق -لاله خانم - روي در ورودي سالن خانه شان با خط درشت نوشته بود: حميد
بيماري قلبي دارد . لطفا مراعات کنيد و بيرون از خانه سيگار بکشيد . خود حميد مصدق
هم ميآمد بيرون سيگار ميکشيد و ميگفت : به احترام لاله خانم است. انسان سه راه
دارد: راه اول
از انديشه ميگذرد، اين والاترين راه
است. راه دوم از
تقليد ميگذرد، اين آسانترين
راه است. و راه سوم از تجربه ميگذرد اين تلخترين راه
است. ((کنفوسيوس)) کدام خانه ؟ از جدایی ها (دفتر دوم حمید مصدق) کارل گوستاو یونگ (روانشناس شهير سوئيسي و از شاگردان معروف فرويد كه در بحث
ناخود آگاه جمعي از هم جدا شدند) فکر ميکند که اخلاق دو جور است : اخلاق بردگی و
اخلاق اربابی. یونگ ميگوید افرادی که به اخلاق اربابی رسیده
اند تاوان این بلوغ را با تنهایی و طرد شدگی پس ميدهند. آنها به رضایت درونی ميرسند ولی همیشه برای اطرفیانشان، دور از دسترس و غیرقابل درک باقی ميمانند. این پیام نه تنها برای بچه هایمان بلکه
برای همه ما که در این جامعه امروزی زندگی می کنیم موثر می باشد. یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل
مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد. در اولین
مصاحبه پذیرفته شد؛ رئیس شرکت آخرین مصاحبه را انجام داد. رئیس
شرکت از شرح سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان
تا پژوهشهای پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و
هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد. رئیس پرسید: ((آیا هیچ گونه بورس آموزشی
در مدرسه کسب کردید؟)) جوان پاسخ داد: ((هیچ.)) رئیس پرسید: ((آیا پدرتان بود که شهریه
های مدرسه شما را پرداخت کرد؟)) جوان پاسخ داد: ((پدرم فوت کرد زمانی که
یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های مدرسه ام را پرداخت می کرد.)) رئیس پرسید: ((مادرتان کجا کار می
کرد؟)) جوان پاسخ داد: ((مادرم بعنوان کارگر
رختشوی خانه کار می کرد.)) رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را
نشان دهد. جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم
بود نشان داد. رئیس پرسید: ((آیا قبلاً هیچ وقت در
شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟)) جوان پاسخ داد: ((هرگز، مادرم همیشه از
من خواسته که درس بخوانم و کتابهای بیشتری مطالعه کنم. بعلاوه،
مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.)) رئیس گفت: ((درخواستی دارم. وقتی امروز
برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید، و سپس فردا صبح پیش من بیایید.)) جوان احساس کرد که شانس او برای بدست
آوردن شغل مدیریتی زیاد است. وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش
درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند. مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما
همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان نشان داد. جوان دستهای
مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش سرازیر شد. اولین
بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و اینکه کبودی های
بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید
وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد. این اولین بار بود که جوان فهمید که این
دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا او بتواند شهریه مدرسه را
پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش،
تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند. بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش،
جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش یواشکی شست. آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی
گفتگو کردند. صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت
رفت. رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد،
پرسید: ((آیا
می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید و چه چیزی یاد گرفتید؟)) جوان پاسخ داد: ((دستهای مادرم را تمیز
کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.)) رئیس پرسید: ((لطفاً احساس تان را به من
بگویید.)) جوان گفت: 1-اکنون
می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، من موفق امروز وجود نداشت. 2-از
طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار است برای اینکه یک چیزی انجام شود. 3-به
نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم. رئیس شرکت گفت: ((این چیزیست که دنبالش
می گشتم که مدیرم شود.)) می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند
قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد، و
کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید. بعدها، این شخص جوان خیلی سخت کار می
کرد، و احترام زیردستانش را بدست آورد. هر کارمندی با کوشش و بصورت گروهی کار می
کرد. عملکرد شرکت به طور فوق العاده ای بهبود یافت. کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ،
فيلسوف است کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و
چاپلوس است کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال
است کسی که دروغ ميگويد تا پول بگيرد گداست کسی که پول ميگيرد تا راست و دروغ را
تشخيص دهد قاضی است کسی که پول ميگيرد تا راست را دروغ و
دروغ را راست جلوه دهد وکيل است کسی که جز راست چيزی نمی گويد بچه است کسی که به خودش هم دروغ ميگويد متکبر و
خود پسند است کسی که دروغ خودش را باور ميکند ابله
است کسی که سخنان دروغش شيرين است شاعر است کسی که علی رغم ميل باطنی خود دروغ ميگويد
زن و شوهر است کسی که اصلا دروغ نمی گويد مرده است کسی که دروغ ميگويد و قسم هم ميخورد
بازاری است کسی که دروغ ميگويد و خودش هم نمی فهمد
پر حرف است کسی که مردم سخنان دروغ او را راست ميپندارند
سياستمدار است کسی که مردم سخنان راست او را دروغ ميپندارند
و به او ميخندند ديوانه است به نام دوست يک شبی مجنون نمازش را
شکست گاهی گمان نمی کنی ولی می شود... گاهی نمی شود که نمی
شود! گاهی هزار دوره دعا بی استجابت است...گاهی نگفته قرعه بنام تو می شود! گاهی
گدای گدایی و بخت یار نیست ...گاهی تمام شهر گدای تو می شود! حسین هنوز مظلوم است چون وقتی محرم میآید... ستار گلمکانی صاحب بزرگترین بنگاه ملک و ماشین
شهر، يكماه تکیه راه میاندازد و خودش در روز تاسوعا سر مردم گل میمالد و ۱۱ ماه
هم سرشان شیره! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم میآید... قدرت سامورایی! شب ها در تکیه لخت میشود
و میانداری میکند و روزها مردم را لخت میکند و زورگیری ...! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم میآید... فرشید پوسترهای گلزار و مهناز افشار را از
بساطش جمع میکند و آخرین ورژن! پوسترهای علیاکبر (ع) و حضرت عباس (ع) را در
بساطش پهن ...! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم میآید... آقای صولتی تا پایان اربعین تمام
پاساژش را سیاه میکند و تا آخر سال هم مشتریهایش را! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم میآید... قادر روزهای تاسوعا و عاشورا قمه میزند و علم
میکشد ولی در ماه رمضان سیگار از لبش نمیافتد! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم میآید... سیامک چشم چران! که پاتوقش همیشه خدا نزدیک
مدارس دخترانه است در دستههاي عزاداری اسفند دود میکند! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم میآید... نیما پشت ماکسیمایش مینویسد "من سگ کوی حسینم" ولی هیچ وقت از چارلی! سگ ۱۱ماههاش دور نمیشود! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم میآید... حاج منصور مداح معروف شهر بابت ۷ ساعت مداحی
حقوق 250 روز یک کارگر را میگیرد! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم میآید... جباری رییس شرکت لبنیات شیر تو شیر! ۳۰شب
شیر صلواتی به خلق خدا میدهد و ۳۳۵ روز هم با اضافه کردن آب شیرشان را
میدوشد! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم میآید... به جای آنکه ما بر مصیبت مولا بگرییم، مولا بر
مصیبت ما میگرید! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم میآید... حاج آقا کلامی، ۹شب مردم را به
تقوی دعوت میکند ولی در شب دهم سر زود پایین آمدن از منبر با هیت امنا دعوا میکند! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم میآید... هیت امنای مسجد ...علیه السلام! درست
وقت اذان ظهر عاشورا اطعام عزاداران را شروع میکنند و بعد از آن با انرژی و فلوت! سینه
میزنند و گریه میکنند ! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم میآید... کل یوم عاشورا یعنی...۱۰ روز و شب ...غم گریه کل ارض کربلا یعنی...چند مسجد و چند تکیه ! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی خورشید عصر
عاشورا غروب کرد او هم میرود تا سال بعد ! تا یاد بعد يک روحاني او را ديد و گفت :
حتما گناهي انجام داده اي! يک يوگيست به او گفت : اين چاله
و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!! آنکه مي
تواند، انجام مي دهد و آنکه نمي تواند، انتقاد مي کند. کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد
و کنار او نشست آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي
گويند آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند آدم هاي كوچك بي دردند آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي
بينند آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي
پاسخ هستند آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ
دارد آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را
مي دانند آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند آدم هاي كوچك مسئله ندارند آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن
برمي گزينند آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح
مي دهند آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را
از خود مي گيرند در قرون وسطی کشیشان، بهشت را به مردم می فروختند و مردمان
نادان هم با پرداخت پول، قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. پشتش سنگين بود و جادههاي دنيا طولاني؛ مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته
آهسته مي خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بودند. لاک پشت تقديرش را دوست نمي داشت و آن را چون اجباري بر
دوش مي كشيد. پرنده اي در آسمان پر زد، سبك بال... ؛ لاک پشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدالت
نيست. كاش پُشتم را اين همه سنگين نمي كردي. من هيچ گاه نمي رسم. هيچ گاه. و در
لاك سنگي خود خزيد، به نيت نااميدي. خدا لاک پشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد.
كُرهاي كوچك بود. و گفت : نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد... هيچ كس نمي رسد.
چرا؟ چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هر
بار كه ميروي، رسيدهاي. و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو
پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي؛ پاره اي از مرا. خدا لاک پشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش سنگين بود و نه راه ها چندان دور. لاک پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي؛ و پاره اي از «او» را با عشق بر دوش كشيد. در زندگي زخم هايي هست كه مثل
خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد. اين دردها را نمي شود به كسي
اظهار كرد، چون عموما عادت دارند كه اين دردهاي باورنكردني را جزو اتفاقات و
پيشامدهاي نادر و عجيب بشمارند. و اگر كسي بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاري
و عقايد خودشان سعي مي كنند آن را با لبخند شكاك و تمسخرآميز تلقي بكنند: زيرا بشر
هنوز چاره و دوايي برايش پيدا نكرده و تنها داروي آن فراموشي به توسط شراب و خواب
مصنوعي به وسيله افيون و مواد مخدره است. ولي افسوس كه تأثير اين گونه داروها موقت
است و به جاي تسكين پس از مدتي بر شدت درد مي افزايد!!!
کدام آشیانه
صد افسوس
که بی تو شهر پر از آیه های تنهایی
ست
سپهر شب زده اینجا
ستاره باران است
غروب غمزده شهر داغداران
است
بیا بیا و بیاموز
به مانسیم شدن
به ما پرنده شدن
به ما گذشتن از من
بیا بیا و بیاموز
به ما شجاعت مردن
دل شهید شدن
از این پلشت و پلیدی
رهیدن و دیدن
پدید آمدن از قلب ناپدید شدن
و بیم بیم پذیرفتن است و تن دادن
خلاف خواسته
گردن
به هر رسن دادن
و در مراسم اعدام خویش خندیدن
و مرگ شیر زنان را و
شیر مردان را
به چشم خود دیدن
کجایی
ای که تو وقتی عبور می کردی
حصار هیبت هر آستانه یی می ریخت
تویی که در توانایی نواختن ست
که در تو قدرت ما را دوباره ساختن ست
همیشه
خاطره خوب تو گرامی باد
و نام خوب تو
آن نام خوب نامی باد
اخلاق بردگی یعنی همین چیزی که 90 درصد
مردم بهش معتقدند؛ اخلاقی که ميگوید در مهمانیها و جمع فامیل لبخند بزن، اگر
عصبانی ميشوی، خوددار باش و فریاد نزن، وقتی دخترعمویت بچه دار ميشود برایش کادو
ببر، وقتی دوستت ازدواج ميکند بهش تبریک بگو، وقتی از همکارت خوشت نميآید،
این را مستقیم بهش حالی نکن،برای این که دوستت، همسرت، برادرت ناراحت نشوند خودت
را،عقاید و احساساتت را سانسور کن، برای به دست آوردن تأیید و
تحسین اطرافیان، لباسی را که دوست داری نپوش،اگر لذتی برخلاف شرع و
عرف و قوانین جامعه بشری است آن را در وجودتبُکُش و به خاک بسپار، فداکار، مهربان، صبور، متعهد، خوش برخورد و خلاصه، همرنگ و
همراه و هم مسلک جماعت باش...
اما اخلاق اربابی، کاملا متفاوت
است.افرادی که به اخلاق اربابی پایبندند، از نظر روانشناسی، آدمهایی
هستند که به بالاترین حد از بلوغ روانی رسیده اند و قوانین
اخلاقی را نه از روی ترس از خدا و جهنم و قانون و پلیس وهمسر و پدر و مادر و نه به
طمع پاداش و تشویق اجتماعی، که برمبنای وجدان خودشان تعریف ميکنند. البته وجدان
شخصی این افراد، مستقل، بالغ، صادق و سالم است، اهل ماست مالی و
لاپوشانی نیست، صریح و بی پرده است و با هیچکس، حتی خودشان تعارف ندارد. بزرگترین
معیار خالقان اخلاق اربابی برای اعمال و رفتارشان، رسیدن به آرامش و
رضایت درونی است. اخلاق اربابی مرزهای وسیع و قابل انعطافی دارد و
هرگز خشک و متعصب نیست.
برای تودههایی که مقید و مأخوذ به اخلاق
بردگی هستند، اخلاق اربابی، گاه زیبا و تحسین برانگیز، گاهی گناه آلود و فاسد و در اکثر مواقع گنگ و
نامفهوم است.
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش
کرده بود
فارغ از جام
الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم
کرده ای
بر صلیب عشق
دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به
جانم می زنی
دردم از لیلاست
آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این
بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو...
من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور
لیلا ساختی
من کنارت
بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار
عشق یکجا باختم
کردمت آواره
صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما
نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که
خوارت کرده بود
درس عشقش
بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
يک
دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
يک
روزنامه نگار در مورد دردهايش با او مصاحبه کرد!
يک
پزشک براي او دو قرص آسپرين پايين انداخت!
يک
پرستار کنار چاله ايستاد و با او گريه کرد!
يک روانشناس او را تحريک کرد تا دلايلي را که پدر و مادرش او
را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!
يک
تقويت کننده فکر او را نصيحت کرد که :
خواستن توانستن است!
يک
فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود يکي از پاهات رو بشکني!!!
سپس
فرد بيسوادي گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!
جرج برناردشاو
مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی هم
از کشیس پرسید
پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟
کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند
و باری است
مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد
بعد کشیش از او پرسید تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟
مردک گفت من روماتیسم ندارم
اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است
نکته: نتیجه اظهار نظر های بدون اساس و پایه علمیِ مدعیان
حفظ اخلاقیات
نهایتا به بی اعتباری کلیت اصول اخلاقی ختم میشود
کاری که دشمنان اصول اخلاقی هرگز نمیتوانند به این سادگی آنرا
انجام دهند.
فرد
دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از
انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش
مسئول فروش بهشت گفت:
- قیمت جهنم چقدره؟
کشیش
تعجب کرد و گفت: جهنم؟!
مرد
دانا گفت: بله جهنم.
کشیش
بدون هیچ فکری گفت:3 سکه
مرد
فوری مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.
کشیش
روی کاغذ پاره ای نوشت: "سند جهنم"
مرد
با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد:
- ای مردم! من تمام جهنم را خریدم
و این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کسی را داخل جهنم
راه نمی دهم.
اسم ان مرد،
کشیش مارتین لوتر بود
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم
همدیگر را دیدند
آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...
...و عاشق
هم شدند.
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،
و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..
بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»
کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت
تغییر نمی کنی..»
بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل هوا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا
درآورده بود.
کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»
بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این
پا ها را
نمی خواهم...
...من فقط
رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.
کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.
قول بده که دیگر تغییر نمیکنی».
بچه قورباغه گفت قول می دهم.
ولی مثل عوض شدن فصل ها،
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی».
بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این
دست ها را
نمی خواهم...
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...
این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»
ولی بچه
قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل دنیا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
او دم نداشت.
کرم گفت:«تو
سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»
بچه
قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»
«آره،
ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ»
کرم از
شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
یک شب
گرم و مهتابی،
کرم از خواب بیدار شد..
آسمان عوض شده بود،
درخت ها عوض شده بودند
همه چیز عوض شده بود...
اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که
بچه قورباغه
زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.
بال هایش
را خشک کرد.
بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب می رسد،
یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
پروانه
گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»
ولی قبل
ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟»
قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،
و درسته قورتش داد.
و حالا قورباغه آنجا منتظر است...
...با
شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند....
...نمی داند
که کجا رفته.
| Design By : Pichak |
